تبليغاتX
در باره فیلمنامه و زندگی

در باره فیلمنامه و زندگی

فیلمنامه نویسی و هجو زندگی

تراختور قهرمان!

ترکه از تبریز میاد تهرون می ره خونه هم خدمتیش٬ رفیقش می پرسه بایرام! قهوه میل داری یا چایی؟

بایرام: گفتی گهبه! راستی مادرت مگه خونه نیست؟

این قرابت فرهنگی رو من عینا" امشب تو تاکسی دیدم...

سوار تاکسی بودم... من جلو و یه دختر و پسر عقب...

پسر: اون موقع که شما داشتید می رفتید٬ تو ویترین یه مغازه خدمات کامپیوتری یه فکس مودم اکسپریمنتال(یا همچی چیزی) دیدم خاک از سر و روش بالا می رفت؛ انقده دلم سوووخت! یعنی این مودم٬ شاخ همه ی مودمای دنیاست ها!

دختر: فکس مودم چیه احسان!؟

پسر مثل بادکنکی که سوزن خورده باشه به ماتحتش: برا اینترنته...

چند دقیقه بعد دوتایی پیاده شدن و من که نمی تونستم خنده م رو نگه دارم٬ ترجیح دادم برای اینکه راننده فکر نکنه دیوونم٬ با بازگویی این دیالوگ بانمک٬ هم راحت بخندم هم اینکه راننده رو هم تو شادی خودم شریک کنم... پس لازم بود دوباره دیالوگ این دو نفر رو یه بار دیگه برا راننده مرور کنم و پس از نگاهی به سی دی معلق از آینه...کردم!

راننده(پس از یه ساعت خندیدن): راستی یادم رفته٬ می دونستم ها! اینترنت چی بود!؟

من: اینترنت درد به ....پدر.... تو ...قهوه چی! پس واسه چی می خندی!؟

 

+ نوشته شده در  جمعه 1388/11/09ساعت 11:50  توسط محمدرضا نعمتی  | 

دارنده ی رنوی سفید یخچالی

دوشنبه شب٬ دکتر دادکان٬ رئیس فدراسیون سابق٬ مهمون فردوسی پور بود. شوکه شدم وقتی بعد از هفت هشت سال دیدمش... حدودای سال 80 باهاش تربیت بدنی دو داشتم. نفهمیدم چرا یه دفعه اینقدر پیر و تکیده شده٬ جوری که می تونستی پیرمرد صداش کنی... دادکانی که عرض شونش یه متر بود٬ همیشه می تونستی تو سالن ورزش باستانی دانشگاه در حال میل زدن و کباده کشیدن ببینیش...

مبر ز موی سپیدم گمان به عمر دراز   جوان ز حادثه ای پیر می شود گاهی!

وقتی سر صحبتو واکرد تازه فهمیدم چرا! از اینکه دار و دسته ی علی آبادی چه به روز رئیس پر افتخارترین و مفیدترین فدراسیون فوتبال بعد انقلاب آوردن٬ گفت. از تهدیدهایی که خودشو خانوادش شدن٬ از تهمت و افترا و از خیلی چیزای دیگه...

نمی خوام وارد مسائلی بشم اینجا٬ فقط برای پاکی و سلامت این آدم همینو بگم که دادکان تو طول ایامی که من می دیدمش یه رنوی قراضه داشت... باورتون می شه!؟ یه رنو تهران 29 سفید یخچالی...

سوژه ی خنده ی بچه ها بود که دادکان با اون هیکل چه جوری تو اون رنو جا می شه!

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1388/10/17ساعت 0:8  توسط محمدرضا نعمتی  | 

Vertigo

من حسنو دوست دارم... حسن شماعی زاده رو می گم! حالا اینکه چطو یه هویی یاد این موضوع  افتادم؛ اتفاقی یکی از آهنگاشو گوش می کردم دیدم چقدر حس زندگی توشه...

خیلی وقته که دیگه دلت برام تنگ نمی شه.... گل ابریشم من؛ گل که دلش سنگ نمی شه...

خیلی وقته که پیغومی ندادی واسه من.... چه قشنگه از عشق تو دیوونه شدن

تو میای تموم میشه هر چی غمه... روز دیدار تو روز عشقمه....

من که می دونم روز دیداری در کار نیست و رفته که تا ابد برنگرده؛ اما همین نویدی که داره به من میده حس امید و تو وجود آدم جاری می کنه... منو یاد برگهایی می ندازه که روزگار – اونم درست وقتی که برده ات پایین مایینا٬ یه هویی برات رو می کنه...

مثل تو عاشق عشقم! منو بیگانه ندون!    باز یه روز دستای گرمت رو به دستام برسون

با خودت عشقو بیار گذشته هامو بسوزون   می دونم باز یه روزی تموم می شه فاصله مون...

با اون صدای سوزناکش حتی وقتی شادترین رِنگای شش و هشتو می خونه اما تا ته ته دل آدمو ذوب می کنه... گفتم ته ته دل؛ یاد روزایی افتادم که آرزو به دل مونده بودم ته ته دل یه نفر – که دیگه هیچ وقت تموم نمی شه فاصلمون – از من ناراحت نباشه... فقط یک روز شد! روز آخر کارم تو کارخونه...

جدا" بیگانگی چیه؟ چرا یه آدمی که اهلی بوده یه هویی طوری بیگانه می شه که حتی فکرت حق نداره تا شعاع صد فرسنگی ش هم بپلکه! عجب سرگیجه ایه!

پانوشت: Vertigo : سرگیجه

 

+ نوشته شده در  جمعه 1388/09/20ساعت 16:6  توسط محمدرضا نعمتی  | 

پیر...

چند روزیه که به خاطر سرمشغولی فرصت Shave کردن نداشتم. جلوی آینه که رفتم٬ دیدم دو عدد ریش سفید ناقابل تو صورتم پدیدار شده...

سالهای قبل٬ هر چند سالی یکبار برگی از دفترچه ی بیمه ام٬ سیاه می شد- اگه می شد - اونم به خاطر سرماخورگی یا مثلا" دندون پزشکی... تو 12 ماه گذشته٬ دفترچه ی خدمات درمانی مذکور٬ پر شده از مهرهای مختلف پزشکان متخصص و عمومی و فوق تخصصی... آرتوروز گردن٬ آخرین عرضه ایه که بخاطر کار زیاد٬ تو سن 32 سالگی نصیبم شده!

داشتم عکس های دوران دانشجوییمو مرور می کردم٬ زمستون 86 تو خوابگاه کوی دانشگاه شهید بهشتی که از شرق به درکه و از شمال به ارتفاعات توچال و از جنوب به اوین محیط شده...من میون چند تا از هم اطاقی که خودشونو با کلاه و دستکش و شال و خلاصه تا دندون مصلح کردن که مقابل "سوز گدا کُش" اون منطقه کم نیارن؛ من با یه لا  تی شرت "گل من گلی" مثل وصله ای ناجورم... یه اسکیمو که تو استوا ولش کردن... یه هفته است که کولر خونمونو خاموش کردم...مور مورم می شه...

دارم پیر می شم...دارم پیر می شم... چه فایده که دلم مثل یه بچه است... چه سود بهت بگن 25 ساله می زنی!؟ وقتی از درون داری می پوسی...دارم محافظه کار می شم... از پیاده رو پیاده روی می کنم٬ از اینطرف هفت تیر از رو پل عابر برقی می رم اونطرف هفت تیر... رفتم خونه اجاره کنم تو طبقه ی چهارم٬ 55 تا پله داشت... ترسیدم٬ اجاره نکردم٬ آرتوروز زانو بد چیزیه!!!

پا نوشت: بعد از یکی دو ماه که به این پست نگاه می کنم می بینم چقدر موقع نوشتنش قاط زده بودم! نه بابا اونقدا هم پیر نیستم!

آغاز یک سفر بود٬ وقتی نفس کشیدیم٬ با هر نفس هزار بار به سوی مرگ دویدیم


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه 1388/06/13ساعت 1:45  توسط محمدرضا نعمتی  | 

با عرض معذرت از حضور حضار...

با عرض معذرت از حضور حضار – علی الخصوص نسوان محترم—یک دیالوگی با سیب زمینی پیاز فروش سر کوچه٬ منو یاد یه خاطره از دانشگاه انداخت که برای نزهت حال شما حاضران اینجا می ذارمش. برای طبخ سالاد الویه(تو دهات ما سالاد الویه رو طبخ می کنن!) نیازمند سیب زمینی شدم٬ که دیدم پیاز هم ندارم. از اونجایی که میوه فروشا تازگیا فن و فیله های جدید یادگرفتن که چه جور تا انتها تو پاچت کنن٬ درنتیجه٬ وقتی مثلا اگه 2 کیلو سیب بخوای باید بگی آقا نیم کیلو سیب می خوام تا 4 کیلو برات بکشه٬ در غیر اینصورت برات 8 کیلو سیب میذاره رو ترازو! دیدم یارو داره بار پیازشو می ریزه تو گونی که بده به من٬ که گفتم مشتی چه خبره؟ یک کیلو خواستم بابا یه نفر بیشتر نیستم٬ می مونه خراب می شه و این مخالف الگوی مصرفه!!! یارو گفت خب آقا دو نفر شو! گفتم به خاطر خراب نشدن یک کیلو پیاز برم دو نفر شم؟ یک خاطره ای رو برای پیازفروش تعریف کردم که برا شمام ایضا"....

یه استاد آچار فرانسه داشتیم تو دانشکده به نام استاد خلت که لهجه ی عجیبی داشت٬ 45 ساله بود و عزب اوقلی٬ عین لولو ترسناک و بدنمره... یه بار یکی از این بچه پر روهای ترم پایینی(می دونید که همیشه از چشم ترم بالایی ها٬ پسرهای ترم پایینی بچه پررو ان و دختراشون فنچ) دل رو به دریا زد و سوال مهمی کرد: استاد ببخشید می پرسم٬ اما چرا شما ازدواج نمی کنید!!؟؟!!؟؟ استاد خلت مبلغی سرخ و سفید شد و اندکی عقلش رو دراز کرد تا یه جواب دندون شکن بده٬(مثلا" اینکه منتظرم بابات بمیره یا...) اما کظم غیظ کرد و جواب استادانه ای داد: آقا پسر٬ آدم به خاطر یه لیوان شیر که نمی ره گاو بخره!!!

حالا دوستان٬ اگر کسی مظر من رو در این زمینه جویا بشه منم می گم استاد خلت٬ گل گفتی آی گل گفتی...دررررن....مثل یه بلبل گفتی...دررررن و قص علی هذی!

پانوشت1: سال بعد استاد خلت زوجه اختیار کرد و همه بالاتفاق٬ اجماع کردن که استاد خلت گاو خرید...

پانوشت2: شنیدم استاد خلت چند سال بعد بیمار شده٬ خدا کنه شایعه باشه و خدا به همه ی زحمت کش های دنیا عمر طولانی بده

 

+ نوشته شده در  شنبه 1388/04/27ساعت 16:44  توسط محمدرضا نعمتی  | 

مصاحبه با شخص بنده در یک کثیرالانتشار...

مورخ 9 تیر٬ خبرگزاری ایکنا مصاحبه ای با من کرد که در صفحه ی دوم روزنامه ی "بانی فیلم" چاپ شد و به دلیل حجم سنگین سایت بانی فیلم زحمت تایپش برای این پست٬ افتاد گردن خودم...

آشنایی با علوم دینی شرط لازم برای فیلمنامه نویس قرآنی است

محمدرضا نعمتی فیلمنامه نویس در گفت و گو با ایکنا درباره ی ویژگی سناریو قرآنی اظهار کرد: برای اینکه درباره ی فیلمنامه قرآنی بتوانیم بحث درست کنیم در ابتدا باید بدانیم که منظور از فیلمنامه قرآنی چگونه اثری است. فیلم قرآنی در سینمای ما معمولا" به دو شکل تعریف می شود: یکی از اشکال رایج٬ آثاری است که از قصص قرآنی سود می برند٬ همانند سریال یوسف پیامبر و نوع دیگر نیز فیلم هایی که تنها ازدرونمایه ی قرآنی بهره برده اند که برای نمونه می توان از فیلم "پرچمهای قلعه ی کاوه" نام برد.

وی افزود: در فیلمنامه نویسی قرآنی با دیگر گونه های سینمایی تفاوتی آشکار وجود دارد. بدین معنا که ممکن است ما در ژانر پلیسی تنها به دنبال داستان خوبی باشیم٬ که در خود تعلیق ها و گره هایی نیز دارد٬ اما بدان معنا نیست که فیلمنامه ی ما دارای مضمون و هدف است٬ اما در فیلمنامه ی قرآنی اینگونه نیست٬ زیرا در کنار تمامی شروط لازم برای نگارش فیلمنامه٬ باید مضمون هم مود توجه قرار گیرد.

نعمتی در تکمیل توضیح خود گفت: نکته ی دیگری که دربحث فیلمنامه ی قرآنی به ذهن من می رسد این است که شاید یک فیلم قرآنی در ظاهر از هیچ شاخصه و دیالوگ قرآنی بهره نبرده باشد اما در یک لحظه گره ی نهفته در فیلم به خاطر قرآن(مضمون قرآنی) گشوده شود. همین شرط به عقیده ی من میزانی می تواند باشد برای قرآنی نامیدن یک فیلم؛ هر چند رسیدن به این خاسته نیز مستلزم این امر است که فیلمنامه نویسان ما علاوه بر داستان نویس بودن٬ مطالعات کافی هم در زمینه ی علوم دینی داشته باشند تا بتواند در داستان گره و تعلیق ایجاد کند. وی در ادامه ی ضعف آشکار فیلمنامه های دینی و قرآنی را در سینما و تلوزیون را اینگونه ارزیابی کرد: نویسندگان سینمایی ما در زمینه ی خلق فیلمنامه ی قرآنی و دینی٬ خطایی آشکار انجام می دهند و آن این است که اکثرا" در سناریو٬ مضمون بر داستان پیشی می گیرد؛ البته مضمون در جای خود برای فیلم قرآنی ضروری است٬ اما نه به شرطی که داستان قربانی آن شود. به همین دلیل است که شاهدیم اکثر آثار معناگرای ما در سطح و شعار باقی می مانند.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1388/04/17ساعت 15:45  توسط محمدرضا نعمتی  | 

برادر...! خاطرت هست!؟

وقتی کلاس ابتدایی بودم٬ می گفتن نمی دونم حضرت فاطمه٬ امام حسن یا امام حسین رو که به دنیا آورده و کعبه به افتخارش دهن باز کرده و بعد از بیرون آمدنش بسته شده؛ شایدم مادر حضرت علی... نمی دونم کی٬ ولی مهم هم نیست که کی... مهم اینه که می گن این یه معجزه است و نشونه ی این معجزه اینه که اون شیار و تَرَکی که روی دیوار مونده رو هزار ساله می خوان بپوشونن اما بازم سر باز می کنه٬ دست آخر مجبور شدن توشو طلا پر کنن! کار به این اسطوره سازی ها ندارم اما بعد که بزرگ شدم فهمیدم هیچ ترکی رو نمی شه با هیچی پر کرد٬ می گید نه؟ جاده ها رو ببینید که چند صد بار آسفالت جدید رو ترکهاش می ریزن و یه ماه بعد بازم عین همون شیارها باز می شه... زخم چاقو رو هر جور بخیه کنی جاش می مونه...

هر آدمی که میاد و تو قلبت می شینه٬ بعدش به هر دلیلی که می ره ٬ درسته بعد از یه مدت فراموش می شه و معمولا" پروسه ی فراموشی یه چیز حدود 6 ماهه؛ اما بدانید و آگاه باشید که همانا یه حفره٬ یه سوراخ٬ یه ترک به این گندگی رو روی قلب و مغزت گذاشته؛ جزئی از ناخودآگاهت شده و رفته؛ غایب همیشه حاضره... با هیچ کس و هیچ چیزی نمی شه جاشو پر کنی؛ نه معجزه است و نه جادو... فقط یه شیار ساده است! و جای شیار با هیچی پر نمی شه... حتی اگه با طلا پرش کنی٬ بازم قسمتی از زندگی و فعالیت های احساسی٬ اعم از تکیه کلام ها٬ بده بستان های احساسی٬ عشق بازی ها و... تحت تاثیر همون آدمیه که فکر می کنی مثل یه چیز بی ارزش و پوسیده دورش انداختی و الان طلا جایگزینش کردی... حتی اگه روی زخمت رو جراحی پلاستیک کنی هم وضع خیلی فرق نمی کنه؛ فقط از دیگران و آینه مخفی اش کردی٬ اما خودت می فهمی که یه جای کارت سکته داره... اون می شه متر و معیارت؛ همه کسو باهاش باهاش می سنجی و مقایسه دست از سرت برنمی داره!

+ نوشته شده در  شنبه 1388/03/30ساعت 21:21  توسط محمدرضا نعمتی  | 

بسی رنج بردم در این سال سی

بابا ول کن دیگه... اَه! دارم به خودم می گم ها! داره سی و خر سالم می شه و عین هرسال اقل کندش یه مشکل گنده داشتم که فکر می کردم دنیا به آخر رسیده... شیش ماه بعد به خودم گفتم چقدر خر بودم که اون مساله ی به اون کوچیکی کثافتکاری کرده تو زندگیم٬ بازم که به یه مشکلی می خورم فکر می کنم که چقدر بدبختم. بچه که بودیم یه چیز گرون که چشممون رو می گرفت٬ مامانم می گفت آخه مگه حقوق یه کارمند چند تا از این هزار تومنیاست که مثلا" 5 تاشو بدم برا تو یه موتور گازی بگیرم!!! بچه ها واقعا" عمر آدم چند تا از این سال هاست که هر سال به خاطر یه مشکل چند ماهشو قنبرک بزنیم و لحظه ها رو بسوزونیم و حتی حاضریم تو یه چشم به هم زدن شیش ماهش بگذره تا اون مشک تموم بشه!؟ به خدا زندگی چند لایه داره که لایه ی بدبختی و مشکلات پای ثابتشه! به این پا پیش بریم که معمولا" میریم همه ی هزار تومنی های عمر کارمندیمون می ره... تازه...تازه عمر هم همین سی چهل سال اولشه که جزو عمر آدمی حساب می شه٬ وگرنه که یک سوم بعدی که زندگی خریه که همش به کار کردن می گذره و یک سوم آخر – اگه باشه – عمر سگی که هر کی میرسه یه شوت زیرش میزنه... دوست عزیز اینا رو برای تو هم گفتم که خیلی بهت ارادت دارم اما همیشه در حال شکوه هستی!
+ نوشته شده در  پنجشنبه 1388/03/14ساعت 17:13  توسط محمدرضا نعمتی  | 

دو مورد پس از ماه ها دوری!

-         مورد اول اینکه بالاخره یه را پیدا کردم که نه تنها دیگه می تونم پیام بازرگانی های وسط برنامه ی نود رو تحمل کنم٬ بلکه اصلا" همه ی این پیام بازرگانی ها رو با به به ببینم... یه فیلمنامه دادم به یه دفتر سازنده ی تبلیغات تلوزیونی٬ نه تنها از فیلمنامه خوششون اومد و احتمالا" بره برا قرارداد٬ بلکه ازم دعوت کردن برای پیام بازرگانی ها هم سناریو بنویسم! اولیشو برا بانک اقتصاد نوین نوشتم...

-         دوم اینکه بعد از آتش بس عهد خودم رو شکستم و یه فرصت دیگه به تهمینه میلانی دادم تا شاید یه فیلم خوب دیگه مثل "افسانه آه" و "دیگه چه خبر" ازش ببینم... یه خانمی توی مجله ی فیلم نگار نقد نوشته بود که ما اگه نخواییم این یارو از حقوقمون دفاع کنه کیرو (چه کسی را) باید ببینیم!؟ نه واقعا" اگه بخواییم این خانوم کلا" دست از سینمای ایران برداره کیرو(کی رو) باید ببینیم!؟

اما نکته ی جالب این بود که می خواستم تو اینترنت دنبال نقد های این شه کار(سوپر استار) بگردم که دیدم چون از کلمه ی س.و.پ.ر استفاده شده٬ کلا" مشترک مورد نظر دمرو تشریف دارن!

پانوشت: یه چیزی می خواستم پی نوشت کنم که یادم رفت!

+ نوشته شده در  سه شنبه 1388/02/29ساعت 19:55  توسط محمدرضا نعمتی  | 

مادر

عجب پدیده ی اغریبی است مادر... قدرش بدانیم
+ نوشته شده در  جمعه 1388/02/04ساعت 22:12  توسط محمدرضا نعمتی  | 

ناشناس

یه دوست عزیزی با نام "دختر آسمانی" این مطلب زیر رو  تو کامنت هام گذاشته... نمی دونم می شناسمش یا نه اما به هر حال ازش ممنونم

حرف هایمان ناتمام ...
تا آغاز می کنیم وقت رفتن است،
و باز هم همان حسرت تلخ همیشگی :
ثانیه ها رفته اند حتی پیش از آن که باخبر شویم...

+ نوشته شده در  یکشنبه 1388/01/23ساعت 22:18  توسط محمدرضا نعمتی  | 

ای که پنجاه رفت و در خوابی...

واقعا" دنیا فقط دو روزه؛ برای من که یه روزش گذشت... نمی دونم 32 ساله حساب می شم یا 31 ساله. حداقل از عمرم نمی خوام حاتم بخشی کنم و بگم یه سال مهم نیست؛ چون واقعا" مهمه! همین یه سال نقطه ی عطف زندگیم بود. خودمو تو وضعیت نقطه ی بی بازگشت قرار دادم(تمام پل های پشت سرم رو عمدا" خراب کردم) که دیگه نتونم به روز اول زندگیم برگردم. اصلا" پشیمون نیستم.

بذار آدما بدونن می شه بیهوده نپوسید   

می شه خورشید شد و تابید٬ می شه آسمونو بوسید

 تو این سی و یکی دو سال چه چیزایی که ندیدم و چه تجربه هایی رو از سر نگذروندم. واقعا" فکر می کنم چرخه ی زندگی رو کامل(به جز تولید مثل) گذروندم و اگه همین الان ملک الموت از در بیاد فکر کنم زیاد هم زود نیامده...سی و یکی دوسال عمری نیست اما من بهش ک...ر زدم و همه کار کردم که وقت رفتن دیگه حسرت نخورم! چون به واقع روح القدس مدتی است به دمیدن جانم برآمده! اون چیزی رو که میلان کوندرا بهش می گه " سبکی تحمل ناپذیر هستی" رو به واقع درک می کنم؛ رهای رها! از سلسله مراتب نیازهای آبراهام مازلو فقط یه سطحش رو تجربه نکردم که حس ششمم می گه اونم خیلی دور نیست! تو نقطه ی عطف زندگیم جلوی پوسیدنم رو گرفتم و رهای رها شدم و دارم می رم بالا و بالا...عنقریب آسمونو خواهم بوسید...

به شما هم توصیه می کنم... تجربه ی شگفت انگیزیه! پنجه ی طاقتتونو بزنید به سیم آخر و بر علیه همه چیز – همه چیز – طغیان کنید.  

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/12/27ساعت 1:3  توسط محمدرضا نعمتی  | 

خداوندا سه درد آمد به یکبار...

عجب مزخرفی بود این " شبی در تهران" بازسازی احمقانه ای از یه فیلم هالیوودی... دیگه کار سینمای ایران به جایی رسیده که دیگه نیازی به فیلمنامه نویس هم نیست؛ حداقل این فیلم که اسمی از فیلمنامه نویس تو تیتراژ نبرده بود. همون بیست سی نفری هم که آمده بودن فیلمو ببینن٬ دسته دسته فحش به لب وسط فیلم گذاشتن رفتن!

من در سه زمان انگیزه می گیرم که یه فیلمنامه ی خوب بنویسم

1 – فیلم  خوب خارجی ببینم

2 – یه مزخرف ایرانی ببینم

3 – کسی که دوسش دارم بی وفایی کنه٬ ترکم کنه٬ ناراحتم کنه...

امشب دو تا از این سه تا برام اتفاق افتاد

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/12/22ساعت 23:49  توسط محمدرضا نعمتی  | 

خونه خونه جای بازی٬ پر نور واسه بیداری پر سایه واسه خواب بود...

یه ایده ی ناب برای فیلمنامه ی جدید آمد تو ذهنم اما قبل از اون مکالمه ی دو تا مرد تو کوچه بیشتر جذبم کرد...پسر و دختر کوچولوی همسایه ی طبقه بالایی هر روز خدا از بالکن آویزونن و تنها چشم اندازشون یه کوچه ی تنگه پر ماشینه! الان پدرشون داشت از سر کار برمی گشت که یکی از همسایه ها بهش تذکر داد که مواظب بچه ها باش؛ دو تا آجر که از زیر نرده در بیاد بچه ها هم باهاش میان پایین و پدر از اینکه علیرغم تذگرات او٬ مادر بچه ها ترتیب اثر نمی ده غرغری کرد رفت...

یاد بچه گی هام افتادم؛ حیاط صد و پنجاه متری که با دوچرخه ی                      Made in chekislovaki ام توش انواع تک چرخ ها و آرتیست بازی هارو در می آوردم و خودم رو در کسوت یک قهرمان موتورسواری می دیدم و سه تا باغچه ی بزرگی که رد شدن از لا به لاشون مهارت یک قهرمان رو می خواست و من داشتم. همین حیاط جای لی لی بازی و طناب بازی و خاله بازی خواهر کوچکم بود و تو اون خودش رو در نقش یه زن زندگی می دید. باغچه هایی که اکوسیستم جوجه رنگی های خوشبختی بود که با عشق من بزرگ می شدن و به خروس هایی تبدیل می شدن که با خروس های پسر خالم جنگ می کردن. خرگوش سفیدی هم داشتم که یه روز توی گرمای تابستون گرمازده شد. من اونجا بود فهمیدم که خرگوش سفید ها مراقبت می خوان..اما نه! تجربه نشون داد که بازم نفهمیدم؛ چون اگه فهمیده بودم دوباره تجربه اش نمی کردم...اما یه ساله پیش بالاخره فهمیدم. حوض پر از آبی که توش شنا کردم٬ قایق کاغذی به آب دادم٬ ماهی قرمزام هیچ وقت توش تخم ریزی نکرد.... پشت بوم بزرگی هم داشتیم که پر از دودکش و لوله بخاری بود. تو خردسالی فکر می کردم دودکشا مثل درخت ها سبز می شن... اونجا یه کفتر چاهی بال شکسته ای رو پیدا کردم و مداواش کردم و به عشق اینکه یه روزی کفتر باز می شم ماه ها تیمارش کردم اما اون هم بهم وفا نکرد؛ بردمش رو پشت بوم و پرش دادم... مثل اون خرگوش سفیده٬ بعدها فهمیدم هیچ کفتری واقعا" جل نمی شه؛ مخصوصا" کفترهای چاهی که ذاتا" وحشین. من شکار رو هم تجربه کردم٬ با تیر و کمون های سنگی و مگسی(سیمی) گنجیشک های رو درخت انار(تنها درخت انار شهرمون که هیچ وقت انار نمی دادن!) رو نشونه می رفتیم؛ می دونید از کجا فهمیدم شکارچی خوبی نیستم؟ چون هیچ وقت حتی یه گنجیشک رو هم نزدم(یعنی نتونستم)!...آری؛ من توی اون حیاط هنوز بالغ نشده بودم اما با این حال دختر همسایه رو بردم لبه ی حوض و اونقدر دووندمش بلکه تو حوض بیفته و از لباس توری و نازک خیس و چسبیده به تنش محظوظ بشم؛ اون افتاد و من هم شدم سالها بعد٬ دم امتحان های خرداد بود که آبله مرغون گرفتم و تو همون هیری ویری یه روز صبح از خواب بلند شدم و دیدم که من هم برای خودم مردی هستم! اما چند سال قبل از بلوغم٬ یک کم که بزرگتر شدم٬ یکی از اضلاع حیاط که به دیوار بلندی منتهی می شد با سنگ های تروانته٬ شد حریف تمرینی من. شنیده بودم که سیروس قایقران(یادش گرامی) با دو پا شوت می زنه؛ تمام عصرها رو با توپ چهل تیکه به اون دیوار با دو پا شوت می زدم و اونجا بود که فهمیدم استعداد شوتزنی غم انگیزی دارم٬ پس تصمیم گرفتم احمدرضا عابد زاده بشم... هنوز شوت می زدم اما دیگه عمل مهم نبود٬ عکس العمل مهم بود. دیوار٬ شوت های من رو برمی گردوند و من با دست کش های دروازه بانی که عید از چهارباغ اصفهان خریده بودم در هیات عابدزاده مهار می کردم اما اونجا هم فهمیدم عابدزاده نمی شم٬ چون وقتی یه بار توپ چهل تیکه ی بلوکه شده فکم رو شکست٬ دیگه از توپ هم ترسیدم.

این همه شر و ور و چونه لقی که کردم واسه این بود که بگم...من توی اون حیاط٬ قهرمان شدم٬ بالغ شدم٬ شکارچی شدم٬ فوتبالیست شده – اونم در سطح ملی – اما اون پسربچه ای که بالای واحد من که تنها دلخوشی اش یه بالکن دو در یکه چه جوری باید بفهمه خرگوشا مراقبت مستمر می خوان؟ خواهرش چه جوی می فهمه که نباید به حرف پسر همسایه رو حاشیه ی یه حوض سنگی نباید ورجه وورجه کن؟ مهمتر از اون...!جوجه پنج تومنی هاشون چه جوری می فهمن که کلاغ سیاه ها دشمن خطرناکی ان؟...وا...ی خدا دارم دیوونه می شم! چه بلایی سر نسل آینده ای که پنجره هاشون رو به این بی منظره ها باز می شن٬ میاد؟

پانوشت: اگه می خوایید بدونید که کجاست اون خونه٬ بگم اگه خدا منو ببخشه٬ خودم خودم رو حلال نمی کنم که چند سال پیش که دانشجو بودم و خسته از خوابگاه و عشق خونه مجردی؛ با اصرار من اون خونه با یه قوطی کبریت 61 متری تو سیدخندان معاوضه شد! اما چه باک؟ همین که به خاطر اون حیاط فهمیدم استعداد فوتبالیست شدن رو ندارم٬ ما را بس...

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/12/15ساعت 16:25  توسط محمدرضا نعمتی  | 

گزارش یک قتل از پیش تعیین شده...

از مدتی پیش يه سوال برام حسابي برجسته شده: يه آدم  چه جوری و چه كارايي بايد بكنه كه... نمي دونم چه جوري بايد بگم؛ اصلا" بي خيال؛ بريم سر اصل مطلب:

مورخ امروز توي متروي علم و صنعت به آرياشهر كه اگر بخوام دقيق بگم تو ايستگاه نواب صداي جبغ زني بالا رفت و قطار نصفه توي تونل نگه داشت و واگن ما درست روي دهنه ي تونل روبروي آينه موند. اولين چيزي كه نظر همه ي مسافرها رو جلب كرد دو تا دختري كه روي نيمكت تقريبا" از حال رفته بودن...آغوش جهان رو به دلهره شتابان شد: از آينه ديديم كه در واگن هاي ابتدايي يه آدم – قشنگ دقت كنيد – يه آدم بين قطار و سكو پرس شده! حادثه ديده رو از اون يه وجب بيرون كشيدن و بالاخره درهاي مترو باز شد و از خيل عظيم شاهدان، جسد بي جان يك دختر روي زمين افتاده و سكه هاي 25 تومني كه مردم روي زمين مينداختن(بليط يك سره 225 تومنه)  به سختي نمايان بود. چشم هاي دخترك باز مونده بود از فشار درد، هر كدوم از چشماش به يه سمت رفته بود...چهره اي تكيده و صورتي استخواني؛ موهاي كوتاه پسرانه... نمي دونم چه جور مي شه مظلوميت اين موجود معصوم رو توصيف كرد اما تلخ ترين قسمت ماجرا اين بوده كه دختر كاملا" با قصد قبلي و 5 ثانيه پيش از رسيدن قطار خودش رو پرت كرده پایین تا با قطار شاخ به شاخ بشه و پايان تراژيك داستان اينجاست كه بلافاصله از اين كارش پشيمون شده و خودش رو به دیواره رسونده که راه آمده رو برگرده اما... تلاش هاي مردم هم براي بيرون كشيدن دخترك راهي به دهي نبرده و به جای برخورد مستقیم از روبرو له شد...

كي مي دونه تو لحظه ي مرگ دختر چي ديده؟

كي مي دونه وقتي از پزشكي قانوني زنگ مي زنن بياييد جسد دختر نازنينتونو بگيريد؛ مادرش چي كشيده؟ حاصل 19 شايد بيست سال زحمت و عشق تو يه لحظه... لحظه آخر لحظه؛ شب عاقبت شب شد.

كي مي دونه امروز دخترك خاطرشو با چند نفر قسمت كرد؟

كي مي دونه چي به دخترك گذشته كه تا به اينجا رسوندش؟

كي مي دونه چه جور و با چه كارايي بعضی ها جوری رو بعضی های دیگه تاثیری می ذارن که محاله بعضی های دیگه تا آخر عمر فراموششون کنی؟

طعم خيس اندوه و اتفاق افتاده

                        يك آه، خداحافظ.... يكه فاجعه ي ساده

                

دخترك خداحافظ...دخترك بدرود... روحت شاد، يادت گرامي...

+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/12/12ساعت 2:18  توسط محمدرضا نعمتی  | 

مراتب هفتگانه2 ... روزی که حسن جوهرچی شد جیم جارموش

جیم جار موش یه فیلم داره به نام قهوه و سیگار که ابدا" فیلم خوبی نیست! بدشانسی بزرگی که سر این فیلم آورد اینه که قبل از اینکه این فیلم رو بسازه هنوز با من آشنا نشده بود(این بدشانسی هنوز مرتفع نشده) در صورت آشنایی با من٬ من ایده های خوبی برای فیلمنامش داشتم

1 --  وقتی فقط یه نخ سیگار تو خونه داشته باشی و ضریب KG(ک.. گشادی) ات انقدر بالا باشه که بخوای نری(نخوای بری) سر خیابون اونوقت فرقی نمی کنه کجایی باشی٬ اهل هر جهنم دره ای که باشی٬ سیگار رو مثل نوشابه خوردن اصفهانی ها می کشی... اصفهانی ها هر قلپی که از نوشابه می خورن یه نیگا به نشیشه می کنن ببینن چقدر تهش مونده!!

2 – آدم های سیگاری ناهارو شام رو به عشق سیگار بعدش می خورن و شب هم به عشق صبحانه ی فردا می خوابن که قراره پشتش یه سیگار بچاقن..والله!!!

3 – ترکه بعد از چند سال می ره خونه ی رشتیه٬ هنوز ده دقیقه نتمرگیده بوده که رشتیه بلند می شه می ره تو آشپزخونه می پرسه:کریم چَیی خَیی یا تیت قهوه دم کونم؟(کریم چایی می خوای یا برات قهوه دم کنم؟) ترکه می گه گفتی گهبه(!) راستی مادرت هنوز زینده اس؟

4 – برای آدم سیگاری هر چیز می تونه بهانه ای باشه واسه ی سیگار کشیدن؛ یه آهنگ گوشنواز٬ یه خاطره ی عاشقانه٬ خرلاس زدن با یه دختر خوشگل و حتی حتی حتی دادن یه کامنت به این پست!

5 – درد آور ترین چیز زندگی(سوای شوت شدن توپ یا خوردن لگد به اونجا) می دونید چیه؟ اینکه نصفه شبه و شام رو به عشق سیگارزدی...ننه و بابات هم ندونن سیگاری هستی پس منتظر می مونی که بخوابن(شب های جمعه منطقا" از این جریان مطلقا" مستثناست) به خاطر همون ضریب KG بالا یه نخ سیگار تو خونه نداشته باشی. می ری بالا پشت بوم یا تو حیاط یا هر گورستونی که تاریک و دنج باشه...سیگار رو می ذاری رو لبت و کبریت رو هم از تو خشتک مبارک در میاریش و آتیش رو می زاری رو نوک سیگار... یه کام ننه بابا دار میدی تو میزنای. احیانا" اگه یه وقت حس کردی به جای توتون خرسول خر ریختن توش بدون که شرکت 2خانیات کارش درسته٬ این تویی که به خاطر تاریکی هول شدی و سیگار رو سر و ته کردی تو دهنت...ای تو دهنت...چه بو گندی میده فیلتر سیگارسوخته!

6 – شرکت KENT چند سال پیشا یه سیگارهایی تولید کرده بود درازتر از حد استاندارد ولی به همون کلفتی! اسم تجاریش بود کنت KING SIZE مقارن با این نوآوری٬ در راستای مبارزه با امپریالیسم ٬کارخانجات دخانیات ایران برا پوز زنی یه نوع سیگار بهمن تولید کرده بود که قدش کوتاه تر(دو سوم) و کلفتی اش هم به قاعده ی این هوا از سیگارهای معمولی کمتر بود. اسم غیر تجاری اش بود:                   بهمن DOOL SIZE!!

7 – گفتیم جیم جار موش٬ واقعا" که یه وقتی لنگ اسم نمونید؛ هست: جیم جار! یه وقتی لنگ فامیل هم مونید بازم هست: موش... حالا بیایید فرض کنیم شاه ماهی هنر تمام دورانها استاد حسن جوهرچی تو آمریکا پس می افتاد. فکر می کنید چی می شد؟ سه حالت داره؛ حالت اول و حالت دوم و حالت سوم. اگر مادرش خارجی و باباش ایرانی می شد اسم حسن جوهرچی می شد جیم جار جوهرچی... اونوقت  همین پخی هم که الان هست هم  دیگه نبود... اگر ننش ایرانی و باباش اجنبی؛ اسم حسن جوهرچی می شد: حسن موش..و بعدش که مادرش پاشو می ذاشت تو ایران به جرم ازدواج زن مسلمان با یک مرد غیر مسلمان سنگ سار می شد. حالت سوم اینکه هم ننه هم بابا کافر بی دین بودن؛ اونوقت می دونید اسم حسن جوهرچی چی می شد؟ : جیم جارموش... اونوقت بازم یه فیلم می ساخت به نام قهوه و سیگار و من دوباره این کرسی شعرا رو براش تلاوت می کردم...والله!

تکمله: فکر نکنید من بی سوادم ها! نه .......! می دونم که جیم جارموش اسمش جیم و شهرتش جارموشه اما ضرورت کرسی شعری ایجاب می کرد که اسمش جیم جار باشه و شهرتش مووووووووووش

+ نوشته شده در  جمعه 1387/12/09ساعت 21:0  توسط محمدرضا نعمتی  | 

نه دلم تنگ نشده واسه ی دیدن تو

یه روز ابری و سرد رفتی تو از زندگیم... به تو گفتم که بعد از این واسه هم غریبه ایم

از حقیقت تا دروغ فاصله خیلی کمه............نه دلم تنگ نشده٬ تنها دروغمه

+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/12/05ساعت 13:8  توسط محمدرضا نعمتی  | 

راضی ام به رضای او ولی...

پروردگارا! برسون دویست سیصد میلیون تومن...
+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/12/04ساعت 13:58  توسط محمدرضا نعمتی  | 

(مشکلات در مشکلات در مشکلات اندر مشکلات)×2= مهرت می کنم یه دست٬ یه پا٬ یه حج عمره

زندگی هر آدمی از بدو خلقت تا... پر از اتفاقاتیه که هر کدوم یه اثر روی روح می ذارن. از برایند همه ی این تاثیرات٬ چیزی به نام شخصیت شکل می گیره که عوض کردن یا اصلاح اون٬ آدم نه٬حضرت فیل می خواد(من اصلاح کردم می دونم)... حالا تصور کنید دو تا آدم بخوان برن باصطلاح زیر یه سقف؛ می گن مهم نیست چقدر طرف مقابلتونو شناختید؛ فردای عروسی و سر میز صبحانه متوجه می شید که به یه آدم دیگه عروسی کردید!! اما کاش فقط همین بود؛ من فکر می کنم سر میز ناهار متوجه می شید که خودتون رو هم نشناختید....! پس تا اینجا اگه هر کدوم مشکلی داشته باشن بنا به اصل ضرب در ریاضیات گسسته٬ (مشکلات مرد × مشکلات زن) تا مشکل تو زندگی وجود داره... اما از تعامل دو تا پدیده ی ارگانیک و زنده (مثل دو تا آدم) یه پدیده ی جدید شکل می گیره که بنا به خواص گروه ها توی ریاضی٬ خودش هم یه موجود زنده و ارگانیکه. این پدیده رو می گن "رابطه ی زناشویی". در نتیجه ی زنده بودن٬ خود این رابطه هم مثل یه آدم٬ از بدو خلقت تا انتها پر از رشد و تکامل و اتفاقاتیه که هر کدومش یه اثر روی روح رابطه می ذاره و پیوند زناشویی رو عینا" دچار مشکلات و کاستی ها می کنه؛ پس تا اینجا بنا به اصل ضرب (مشکلات زن× مشکلات مرد × مشکلات رابطه). اما اقتصاد و بی پولی٬ حوادث غیر مترقبه و بیمارستانی٬ دخالت ها و قدم های نورسیده٬ مشکلات و افسردگی های شغلی و هزار چیز دیگه که پیامدهای زندگی مشترکه موج دیگه ای از مشکلاتی رو داره٬ اسم این رو هم می ذاریم مشکلات ثانویه. خیلی از این مشکلات ثانویه قابل پیش بینیه٬ اما عمدتا" از طاق می افتن و فکرش رو هم نمی کنی... بنا به اصل ضرب٬ حاصلضرب (مشکلات مرد × مشکلات زن × مشکلات رابطه × مشکلات ثانویه) تازه می شه نصف مشکلاتی که مثل چراغ قرمز جلوی یه دختر و پسری که با هزار تا امید رفتن تو زندگی سبز می شه!(قزوینیه٬ پسره رو راضی می کنه و قول می ده تا نصفه بیشتر...اما وقتی کار شروع می شه٬ قزوینیه می بینه اینجوری کیف نمی ده٬ پس خلف وعده می کنه و تا آخر... در نتیجه ی جراحات وارده٬ پسر از هوش می ره و پس از به هوش آمدن این عمل سبعانه رو محکوم می کنه... قزوینیه در توجیه این کار می گه: بالام جان!! ما که طی نکرده بودیم کدوم نصفه! منم فکر کردم منظورت نصفه ی دومش بوده!) حالا اگه می خوایید بدونید نصفه ی دوم زندگی که بیهوش کننده است٬ کدومه باید وراجی هامو تحمل کنید و مثل سریال نرگس با من همراه بشید( CD هنرپیشه هم داره...قول می دم)!  

 

+ نوشته شده در  شنبه 1387/12/03ساعت 20:32  توسط محمدرضا نعمتی  | 

پس از خواندن بسوزان

فیلم آخر برادران کوئن طبق روال کارهای قبلی هجویه ای بر همه چیزه: زندگی٬ سیاست٬ زناشویی و ...اگر فیلم " پس از خواندن بسوزان"(Burn after Reading) رو ندیدین حتما" ببینیدش. علی ایحال من پلات فیلمو می نویسم تا برای تحلیل سردرگم نشید:

تحلیلگر مسائل بالکان(جان مالکویچ) از کار اخراج می شه و تصمیم می گیره خاطراتشو در قالب یه کتاب جنجالی بیرون بده

زن مالکویچ(کتی) با هری(جرج کلونی) که یه آدمی زن باره است رابطه داره و اصرار داره جفتی طلاق بگیرن و با هم ازدواج کنن

از طرفی پیرزنی رو می بینیم که توی باشگاه بدن سازی کار می کنه و تمام هم و غمش اینه که سینه و باسن و صورتشو جراحی کنه تا بلکه جوون بشه اما پولش کافی نیست

وکیل به کتی می گه برای طلاق بهتره صورت دارایی های شوهرش رو به یه طریقی بدست بیاره؛ پس٬ کتی سراغ لب تاپ مالکویچ می ره و اطلاعاتش رو توی یه سی دی کپی می کنه

منشی وکیل سی دی رو تو باشگاه گم می کنه و سی دی می افته دست براد پیت که همکار همون پیرزنه است و متوجه می شن سی دی حاوی اصرار مهم سازمان سیا است. اونا تصمیم می گیرن برای بدست آوردن پول جراحی٬ مالکویچ رو بتیغن. در حقیقت این اطلاعات٬ همون خاطراتیه که مالکویچ قصد چاپشون رو داره. اون زیر بار باج دادن به این دو تا دیوونه نمی ره

براد پیت و پیرزن که واقعا" احمق و ساده انگار ان راه می افتن می رن سفارت روسیه بلکه از اونا اخاذی کنن. اونجا مجبور می شن بگن اصل اطلاعات پیش خودشونه و این یک کمشه

از طرفی پیرزن در حسرت یه دوست پسر خوب می سوزه و دائما" تو سایت های جفت یابی می چرخه تا اینکه با جرج کلونی آشنا می شه و صفا سیتی منگول...

یه پیرمردی هم تو باشگاه کار می کنه که عاشق پیرزنه است اما زنه تحویلش نمی گیره

کتی طلاقش رو می گیره و اونو از خونش می ندازه بیرون. از این به بعد جرج کلونی همیشه تو خونه ی مالکویچ چتر می شه

طبق قرار٬ براد پیت و پیرزنه باید برای گرفتن پول٬ اطلاعات بیشتری بدست بیارن. براد پیت می ره خونه ی مالکویچ و اونجا بطور اتفاقی توسط کلونی کشته می شه و جسدش رو هم می ندازه تو رودخونه... سیا فکر می کنه این قتل زیر سر مالکویچه اما به خاطر مسائل سیاسی از این جنایت و باقی قتل های فیلم چشم پوشی می کنه

پیرزن گرچه نگران مفقود شدن براد پیته اما همچنان جراحی پلاستیک براش مهم تره. از پیرمرد(که عاشقش بود) می خواد فداکاری کنه و باقی اطلاعات رو گیر بیاره

جان مالکویچ متوجه می شه زنش همه ی حسابهاشو مسدود کرده٬ دیوونه می شه و میاد با تبر قفل در خونشو که عوض شده می شکنه تا پولاشو پس بگیره. اونجا با پیر مرد روبرو می شه. با هم درگیر می شن توی خیابون پیر مرد رو با تبر می کشه و خودش هم توسط یه پلیس کشته می شه

 پیرزن به جرج کلونی آدرس خونه ای رو که براد پیت گم شده رو می ده٬ جرج کلونی که خودش اونو کشته اما نمی دونسته کی رو کشته٬ فکر می کنه پیرزن جاسوس سیا است. دیوونه می شه و به خیابون می زنه

مسولین سیا برای اینکه دهن پیرزنه رو بندن٬ پول عمل رو کامل بهش می دن!!!

فیلم سرشار از طنزهای ظریفه و البته اگر با کارهای برادرن کوئن(پیرمردها سرزمینی ندارند) آشنا نباشیم می شه ایراداتی به فیلمنامه گرفت. مثلا" اینکه به جز پیرزن هیچ کدوم از شخصیت ها نیاز دراماتیک پررنگی ندارن. یا خیلی از داستانک ها بطور ماستمالی شده ای جمع می شن اما هیچ کدوم از این اشکالات توی ذوق نمی زنن.

اما دوتا نکته ی مهم توی این فیلم که قراره به شما یادآوری کنم٬ چگونگی موجه کردن تصادف توی فیلمه... اونجایی که جرج کلونی و پیرزن با هم آشنا می شن یه تصادف نامحتمله که فقط با کاشتن یه چیز این موضوع رو باورپذیر می کنن: شخصیت پردازی جرج کلونی و پیرزن. یکی در حسرت یافتن یه دوست پسر و دیگری مردیه که به یه خر ماده هم رحم نمی کنه. هر دو عضو سایت های جفت یابی می شن. حالا در نظر بگیرید اگر این تمهید به فکر نویسنده نرسیده بود و مجبور بود مثلا" اونا رو تو سینما یا پارک آشنا کنه! خیلی مسخره می شد نه؟

اگر قراره موقع کتک خوردن یه مردی از چند نفر٬ یه آدم دیگه ای بطور اتفاقی به دادش برسه٬ چه کار باید بکنیم که این تصادف باور پذیر بشه؟ یه راهش شخصیت پردازیه: اونی که داره کتک می خوره آدم لوطی مسلک و رفیق بازی باشه و هر جا چند تا دوست و آشنا داشته باشه

نکته 2: تناسب بین لحن فیلم و کنش و واکنش های شخصیت هاست. اگر فیلم رو ببینید کاملا" متوجه این مورد می شید. فیلمنامه ی باید از همون سکانس اول با مخاطبش قرار داد کنه که چقدر می شه شخصیت ها رو جدی گرفت. در این صورته که ما باور می کنیم دو تا آدم تلق تولوق راه می افتن می رن تو سفارت مخوف ترین کشور دنیا(روسیه) و باج خواهی می کنن! اگر لحنی برای فیلم انتخاب می شه خیلی مهمه که این لحن در سراسر فیلم دچار نوسان نشه ( مثل "آتش بس" شاهکار تهمینه میلانی!) یه جا آدمها ترس هاشون واقعی بشه٬ یه جا از هیچی نترسن. هر جا دلمون خواست شخصیت ها احمق بشن و جایی که نیاز داریم عاقلشون کنیم...

یه نکته ی خیلی بامزه اینه که فیلم شخصیت هایی رو که به نوعی با ورزش سر و کار دارن رو بسیار احمق تر از آدم های دیگه نشون می ده٬ مثل کلونی که معتاد دویدنه و یا همون کارمندهای باشگاه بدن سازی.

+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/11/29ساعت 17:53  توسط محمدرضا نعمتی  | 

جان من این روشی نیست که نیکو باشد...

دوست عزیزی نکته ی ظریفی رو در مورد برخی از پست ها به من گوشزد کرد. اینکه من در خیلی اوقات بی پرده و صریح٬ موارد منکراتی رو در طنزهام منعکس می کنم. تعجب این دوست از این بود که من با نام واقعی خودم به برخی از نکات و دیدگاه ها و واژه ها رو عنوان می کنم و به عبارتی هیچ گونه پرسونای(ماسک) اجتماعی برای خودم تعریف نکردم. لازم می دونم که بگم رسالت طنز همینه٬ یعنی طنز برای برجسته کردن نقاط تاریک اجتماع خودش رو ملزم می کنه که حتی الامکان درگیر سانسور نشه و به زبان مردم صحبت کنه(ارجاع می دم شما رو به اشعار ایرج میرزا که دردناکتین حماقت های مردم رو با گستاخانه ترین جملات بازگو می کرد تا عمق فاجعه معلوم بشه). ضمنا" حالا که به خاطر ملاحظات اجتماعی قراره هر کدوممون روزها که از خواب پا می شیم نقاب به صورت بزنیم٬ پس توی دنیای مجازی لااقل روح و مراوداتمون رو عقیم نکنیم. کسی اگر یه جو فهم و یه ارزن کمال داشته باشه می فهمه که این یه صداقت نصفه و نیمه است و نه پرده دری و ازاله ی حیا...وگرنه کدوم یکی از ماها تو خلوت خودمون و بین دوست رفیقا هزار تا بدترشو نمی گیم؟ باور بفرمایید داریم آدم های ملاحظه کار و آمفوتری می شیم

+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/11/29ساعت 2:26  توسط محمدرضا نعمتی  | 

دست به دنبک هر کی که بزنی صداش تا هفت تا کوچه می پیچه...

می خوام یه خبر مهم رو با شما درمیون بذارم که مطمئنم مطلقا" ازش بی خبر بودید!! آقا وضع و اوضاع جامعه از درام در اومده و تو تراژدی افتاده ها!...اگر گفتید فرق درام و تراژدی چیه ( حالا تو این هاگیر واگیر من گیر دادم که زیر ابرومو بگیر!!) اینو که می گم نه اینکه چون پارسالا فیلم(CD)خوارشوهر "نرگس" خدابیامرز دراومد نه............! از این باب می گم که عهد٬ عهد میرزا جلاله٬ یه زن و دو تا شوهر حلاله

یه جایی من باب فوضولی فال گوش وایستاده بودم (فیلمنامه نویس نافوضول به درد جرز دیوار می خوره) میزانسن طوری بود که با خیال راحت و بدون اینکه حتی کسی بدونه من وجود خارجی دارم می تونستم مکالمات دو تا خانم موجه متاهل رو در محل کارشون بشنوم این دو بانوی مکرمه ی عفیفه!چنان با حجب و حیای زنونشون از فاسق هاشون می گفتن که باور کن بوالعجب شدم از این جمع اضداد...  

اولی: من که بهش رو نمی دم(به دوست پسرم)

دومی: منم یه جور تا کردم که فریبرز نتونه حرف بی ربط بهم بزنه

اولی(با خنده): حالا نمی دونه ما اینجا چه (...)کلک بازیهایی در می آریم

(حالا از فحوای مکالمات خانوم اولی با آقا فریبرز  اینجوری مستفاد کردم که فریبرز هم یه کسیه که کار و کاسبی درستی نداره و تو توهم اینه که یه روز فوتبالیست در سطح بوندس لیگا بشه)

مشاهده فرمودید که این دو تا بانوی محترمه جلوی دوست پسراشون چه جانمازی پهن کردن؟

یه دوست دانشمندی دارم که می گفت باید رفت و دید که آقا فریبرز و رفقاشون چه طور به ریش نداشته ی این خانوما می خندن و اصلا" قانون جنگله دیگه٬ هر کی داره خر خودشو می رونه... آقا فریبرز برای رسیدن به حرمسرای شلوغ تر زور می زنه و رفیقه اش هم شاید داره سرمایه گذاری می کنه که احیانا" در آینده همسر بوندس لیگایی داشته باشه...

شرایط و لوکیشن جوری بود که می تونستم تو دو سه روز متوالی همینجوری بر اندوخته ها و تجارب فوضولیم بیفزایم. فرداش متوجه شدم که این دو تا بانوی محترم برای زاپاس هاشون هم تایر زاپاس دارن و اصلا" خیلی خارجی ان ( باز هم تاکید می کنم که هر جفتشون خانومهای آبرومند و علیه السلامی هستن)

البته گفتن نداره که شیرین کاری های ما آقایون قرن ها شروع شد و دیگه نیازی به توضیح نیست اما چیزی که معلومه٬ 12 سال تا شروع قرن جدید نمونده و مشخصا" نسوان محترم عزم رو جزم کردن که قرن پانزدهم تقویم جلالی رو اکسپایر نموده و در عوض تقویم میرزا جلالی رو استاد کنن .

بابام می گفت سی چل (نه چلسی) سال قبل یه ژاپنی آمده بود ایران؛ موقعی که داشت می رفت گفتن نظرت چی بود؟ گفت: جل الخالق! سی میلیون آدم(دزد) از صبح تا شب دستشون تو جیب هم دیگه اس و به همه هم خوش می گذره!!

حالا اگه پسر اون ژاپنیه بیاد ایران که کلاه باباهه رو ببره٬می گه : جل الخالق جل الخالق جل الخالق ماشالله... هفتاد میلیون آدم از صبح تا شب تو هم دیگه است و به همه هم خیلی(!) خوش می گذره!!

فکر کنم مسولان یه عرصه ی مهمتر از "حضور حداکثری در انتخابات" پیدا کردن و اونم: "مهار خر تو خری در ارتباطات".

+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/11/29ساعت 0:0  توسط محمدرضا نعمتی  | 

من راه تو را بسته تو راه مرا بستی.... امید رهایی نیست وقتی همه دیواریم

فیلم دیوار(محمد علی طالبی) چند وقتیه آمده تو شبکه ی ویدئویی و من دیدن این فیلم رو به همه ی فیلمنامه نویس ها توصیه می کنم. این فیلم رو که می بینی متوجه می شی که وقتی یه فیلمنامه در قالب ژانر نوشته می شه چقدر جوندار و درسته. ژانر "دیوار" ملودرامه و بیشتر مولفه های یه ملودرام خوب رو داره.

خانواده ی بی سرپرستی شامل مادر٬ برادر و خواهر دارن تلاش می کنن چرخ زندگیشون بچرخه اما مداخل و مخارجشون با هم جور در نمی آد. برادر کوچیک توی شهر بازی موتور سوار دیوار مرگه اما از موتور می افته و پاش می شکنه... دختر(قهرمان) که اسمش ستاره است در به در دنبال کار اما پیدا نمی کنه تا اینکه به فکر می افته خودش به جای برادرش سوار موتور بشه(عطف اول) نمایشش عالیه و شدیدا" مورد استقبال قرار می گیره اما مادر و برادر از این موضوع با خبر می شن و با آبرو ریزی مانع کارش می شن(مانع اول) قهرمان این مانع رو پشت سر می ذاره و زندگیشون یه سر و سامانی می گیره(همذات پنداری و شادی تماشاگر برانگیخته می شه) خونشون٬ لباساشون و ... همه چیز عوض می شه و نشریات زرد شروع می کنن به چاپ و مصاحبه و به هر حال مثل بمب می ترکونن. یه اسپانسری پیدا می شه که قول می ده ببرشون انگلیس. اما طبق قواعد و الگوها کار نباید به همین منوال بگذره٬ پس مانع دوم – که اتفاقا" خیلی شدیدتره از راه می رسه و ...(نقطه ی عطف دوم) نیروی انتظامی کارشونو تخته می کنه و به هیچ عنوان هم قصد همکاری نداره. بدبختی ها یکی پس از دیگری میاد سراغشون٬ نشریه ها حمایتشون نمی کنن٬اسپانسر درجا می زنه تا اینکه ستاره یه فکر جدید به ذهنش می رسه که البته در خلال فیلم بنای این فکر کاشته شده و طبق الگوی ملودرام مشکلش رو از طریقی که هیچ کس فکرش رو نمی کنه حل می کنه.

به طرز عجیبی این فیلم ایرانیه و می شه تمام مناسبات و سلائق و ... آدم های ایرانی رو توش دید(قابل توجه علاقمندان سینمای ملی) و این یعنی سال ها مطالعه و ریزبینی نویسنده(کارگردان) در فرهنگ ایرانی...

تو همون 5 دقیقه ی اول فیلم اطلاعات ضروری مثل سرنگ به بیننده تزریق می شه و فیلم به سرعت می ره سر اصل مطلب و در ادامه هم شاهد هیچ سکانس اضافه و بی مصرف نیستیم.

نکته ی مهم اینه که درسته 36 وضعیت نمایشی بیشتر نداریم و قبوله که این تعداد محدود هم آجیل آجیل ازشون ساخته شده اما به این یه خط دقت کنید: انسانی پس از دربدری فراوون کاری پیدا می کنه و تو کارش پیشرفت می کنه اما سنگ بزرگی جلوی کارش می اندازن... از این یک خطی هزاران فیلم ساخته شده اما چرا یکی می شه سگ اصحاب کهف و یکی می شه پسر نوح؟ نقل می کنن که بین دو فیلمنامه نویس با توانایی های مساوی٬ اونی موفق تره که روی یه سکانس٬ موقعیت٬ گره گشایی و کلا" هر مولفه ی یه فیلمنامه بیشتر فکر کنه و سعی کنه کار خلاقانه تری ارائه بده. فیلم دیوار هم می تونست ستاره(گلشیفته فراهانی) رو مثلا" ببره تو یک خیاطی قرار بده و داستانو ادامه بده اما موتور سوار دیوار مرگ چقدر قابلیت نمایش داره و خیاطی چقدر... در واقع این بدیع بودن و پیچیدگی موقعیته که باعث می شه از چندتا الگوی دستمالی شده این همه اثر قابل اعتنا خلق بشه. در نظر بگیرید مگر یه خونه غیر از گچ و سیمان و آهن و آجر و غیره است که یکی می شه کاخ یکی می شه طویله؟  پس حتی الامکان از کلیشه ها و موقعیت های تکراری(مخصوصا" توی گره گشایی ها و گره افکنی ها) پرهیز کنیم.

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/11/27ساعت 23:7  توسط محمدرضا نعمتی  | 

مراتب 7 گانه

 1– وجه تسميه

سرمقاله هاي مجله ي "هفت" هميشه يه اسم داشت: مراتب هفت گانه. حالا كه ماهنامه ي "هفت" هم شهيد شد، يادش رو گرامي مي داريم و از اين پس مراتب هفتگانه ي جديدي بر پا مي كنيم تا هم ادای دینی کرده باشیم و هم حیفه این اسم به این قشنگی بی صاحاب بمونه! بديهي است كه به سبك و سياق همان سرمقاله، مطالب مي توانند كاملا" مرتبط يا نامرتبط باشند...

2 – يادآوري

 وبلاگ و وبلاگ نويسي در صدر اسلام رونق خاصي نداشته و از اين جهته كه زمينه هاي افتخار، تحريف، خون و خونريزي و ... در اين مورد وجود نداشته و همچنين مانند اجماع،  كتاب و ... سندي براي رد يا قبول احاديث و احكام محسوب نمي شه.

3 –  قباحت هم خوب چيزيه...

زمستون براي كسايي كه خاطرات پر حرارتي ندارن مي تونه خيلي سرد باشه؛ از اين رو گربه ها اين روزا رو فصل جفت گيريشون قرار دادن و ظاهرا" به دليل استقبال بيش از حد پیشی های مقیم پايتخت، گربه گاه هاي پشت بوم ها اين شبا خيلي شلوغه و في المجلس من رو ياد يه ديالوگ مبتذل يه فيلم مستهجن فارسي مي ندازه ( خواهشمند است اين رو به حساب هيچ گونه كف كردگي نذاريد) :

گوگوش: تو زن داري؟

ب. وثوقي: نه....

گ: نامزد چي؟

ب . و: نه....

گ: چند تا دوست دختر داري؟

ب: دِ لامصب ما رو ياد چيزاي نداشته ننداز !!!

از گربه هاي ملوس(pussy Cats ) التماس دعا داريم( الان مي گن اين پسره به گربه هم شده راضي حالا گربه مي كنه بازي!) گربه هاي محترم لطفا" جلوي خونه هاي خودشون بازي كنن... والله ما هم بچه بوديم ها، قباحت هم خوب چيزيه!

4 –  حيوان ناطق

از گربه ها گفتم يادم افتاد الان كه فيلم "زن دوم" رو مي ديدم تو پرده ي اول قراره بيننده بفهمه فروتن و كريمي عاشقانه همديگه رو دوست دارن و چون نويسنده ي محترمه اقل كندش(حداقل) اين يه نكته رو درباره ي فيلمنامه نويسي مي دونسته كه فيلمنامه داستاني است به روايت تصوير؛ با چندتا تصوير لوس(زدن گوله برف تو ملاج همديگه و قش قش خنديدن) اين عشق نمايش داده مي شه و كار كه به جاي تنگ و تاريك مي كشه؛ در عوض نمايش ملاعبه و معاشقه ي اونا،  مي بينيم يه جفت نره سگ و ماچه سگ همديگه رو مي ليسن!! من از اينجا بود كه فهميدم لاسيدن و ليسيدن از يه خانواده ان، همچنين دريافتم كه براي سگ ها لاسيدن خلاصه مي شه به ليسيدن اما براي ما آدما ليسيدن همه ي لاسيدن نيست. بيشتر از اين براتون توضيح نمي دم كه مزه اش مي ره و شورش درمياد...

5 – نشان پنجم حماقت*...

يادي از گوگوش شد، براي اينكه فاتحه ي بي الحمدي به آب رفته به جويش خونده باشيم، يادي مي كنيم از يه آهنگ دوران اعتبارش:

دفتر آكورداي گيتارم( شعرا به اين مي گن صنعت تعريف از خود) افتاد دست يكي از دوستام؛  پس از تورق دفتر، رسيد به آهنگ" كمكم كن، كمكم كن... نذار اينجا بپوسم" اين دوست آبروريز گفت اين شعر "كم كم كن، كم كم كن"(kam kam kon ) رو مي توني بزني!!!؟ اين خاطره رو براي دوست دانشمندم تعريف كردم، اونم پرسيد  احيانا" اون شب هوا هواي لواط نبوده!!؟؟؟

6 – جمع اضداد

تا دير نشده يادي كنيم از بهمن ما ه كه براي من ماه پر رمز و رازيه... ماه اتصال، ماه انفصال و هزار تا چيز غير قابل تصور تو زندگي يه آدم... به دلم افتاده كه رو سنگم هم يكي از روزاي بهمن درج مي شه...

7 –  قمارباز كه مي بازه اگه نگه به فلانم دلش می پوسه...

قبل تر ها كه ايران به كره مي باخت، دلمون رو با يه چيز خوش مي كرديم: اشكال نداره، عوضش بيچاره ها خيلي زشتن( تا چند سال پيشترها اين كره اي ها به واقع زشت ترين اقوام آسيايي بودن) مي گفتيم خدا به اندازه ي كافي زدشون(!) ما ديگه نزنيمشون... اما چهارشنبه ديديم نه ديگه زشتن، نه قد كوتان، نه رئيس جمهورشون مثل سال...( به دلايلي از گفتن سالش جدا" معذورم) آرزو داره يه روز سئول يه خيابون تهرون رو داشته باشه؛ از اول تا آخر بازي هم لوگوي سامسونگ اسپانسر شبكه ي ملي ما مي شه و قبل از بازي هم سام سرويس ما رو به ديدن مسابقه دعوت و پيش از تحليل امير حاج رضايي هم از اجابت دعوتشون تشكر مي كنه... زنده باد كره... زنده باد كره... واقعا" كه بايد گفت "خاكم به سر ترقي معكوس كرده ايم"

 

*اين عنوان برگرفته از ستوني از مجله ي چلچراغ است كه حسين يعقوبي آنرا مرقوم مي كند

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/11/27ساعت 1:31  توسط محمدرضا نعمتی  | 

چرا الگوهاي مدرن؟(3) - ادامه

 

در اين قسمت قراره در باره ي ضرورت استفاده از الگوهاي مدرن صحبت

كنيم. چون اگر دليل بدرد بخوري براي استفاده از ساختارهاي مدرن(يا پست

مدرن) نباشه، حاصل كار يه چيز مزخرف از كار در مياد. اولين و مهمترين دليل

 براي اين كار بر مي گرده به اينكه ما نتونيم داستان رو به فرم سرراست و

كلاسيك بيان كنيم؛ براي مثال: فيلم تحسين برانگيز تاوان درباره ي سوءتفاهم

 يك دختر بچه به معشوقه ي خواهرشه كه در نهايت باعث يك فاجعه مي

شه، پس براي نشون دادن سوء تفاهم مجبوريم يه بار قصه رو از ديد يك

دختر تازه بالغ ببينيم و يك بار از منظر معشوقه ي خواهر و فقط در اين حالته

 كه متوجه اشتباه مرگبار اون بچه مي شيم( دختر با چند وضعيت مختلف رو

 از دور مي بينه كه فكر مي كنه پسر قصد تجاوز به خواهرش رو داره، در

صورتي كه ابدا" اين طور نيست) يا تو فيلم فانتزي "اثر پروانه اي" اين پيام

فيلمه(تئوري آشوب: بال زدن يك پروانه در چين مي تواند مسبب يك طوفان

 در نيويورك شود) كه وادار مي كنه داستان چندين و چند بار زمان و بشكونه

 و به كودكي قهرمان داستان برگرده و با دستكاري اتفاقي كه تو اون ساعت

 و توي اون اطاق افتاد، تغييرات مسير زندگي قهرمانو به نمايش بگذاره.

نقل مي شه كه يكي از دانشجوهاي دانشگاه هنر، با تدوين مجدد فيلم "21  

گرم " و خطي كردن زمان اون، متوجه شد كه روند خطي باعث از ريتم افتادن

فيلم شده من اين نكته گيرم كه باور نكردم(!) اما گاهي بعضي از ساختار

شكني ها در رشته هاي مختلف هنري براي اولين بار خيلي مورد توجه واقع

مي شه؛ فيلم هايي مثل قصه هاي عامه پسند و 21 گرم از اين گونه

نوگرايي هاي خلاقانه هستن و بالطبع، تكرارشون همون تقليد و بي مايگيه.

مخلص كلام اينكه براي تعريف يك داستان مطابق ساختارهاي غير كلاسيك

بي گمان دليل موجهي لازمه، يا اگه بخوام فارسيشو بگم، تعريف داستان

بصورت كلاسيك يا غير ممكن باشه و يا به فيلم صدمه بزنه...  

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/11/22ساعت 4:56  توسط محمدرضا نعمتی  | 

خرگوش سفید

 

تا حالا زیر یه تابوت رو گرفتید؟

دل کندن از جون کندن هم سخت تره... آدم ها وقتی سر مزار عزیزشون گریه می کنن در واقع برای مردن

اون گریه نمی کنن٬ بلکه با خود خواهی به حال خودشون گریه می کنن که از دیدن اون عزیز محروم

شدن!!! باورتون نمی شه؟؟ اگه بخوام یه جور بگم که باورتون بشه اینجوری می گم: به هر دلیلی مجبورید

 دل از یه نازنینی بکنید (بی وفایی٬ سوء تفاهم٬ هجرت و ...) اگه بر فرض اونقدر عزیز باشه که شب و روز

 براش گریه کنید٬ علت این گریه هاچیه؟ غیر از محرومیت از فیض حضور اون عزیز رفته سفر؟ این فقدان

و خلائه که تو زندگی تا فیها خالدون رو می سوزونه وگرنه اون عزیز که رفت پی زندگیش٬ پس برای چی 

بی تابی؟... توجیه شدید؟؟؟

 

می گن واجبه که موقعی که مرکب چوبینی روی دوش چند صاحب عزا دیدید باید زیرشو بگیرید و تا هفت قدم

برید...

دوباره می پرسم: تاحالا زیر یه تابوت رو گرفتید؟ اگه گرفته باشید حتما"  

می دونید چرا روایت بالا واجب عینیه! یه تابوت بقدری سنگینه که زیرش 

زرده و سفیده ی آدم قاطی می شه٬ به خصوص وقتی که نیروهای زیر دو

طرف تابوت بالانس نیست و تمام وزن تابوت می افته یه طرفش... اگه نباشن

 کسایی که اون حدیث رو شنیده باشن٬ گرده ی صاحب عزاها می شکنه...

می خوام یه اعتراف درناک بکنم: من یه بار تو زندگی زیر یه تابوت رو خالی

کردم!!! اونم درست زمانی که یارای طرف من در عدم تعادل قرار گرفتن... به

خدا شونه هام داشت می شکست و مجبور بودم؛ نمی دونم اونایی که

موندن با چه مرام و عقیده ای تونستن تابوت رو زمین نزنن اما کاش که می

زدن... آخ که درد وجدان بد دردیه! امیدوارم هیچ وقت این نامردیم رو از یاد

نبرم ولی اون شادروان توی دنیای جدیدش از یاد بره.چون باید به گنجینه ی

خاطراتم مخزون کنم که یا نبایستی زیر تابوت رفت و یا اگه رفتم٬ چشم لق ام٬

 عین مرد وایستم و زیرشو خالی نکنم...

الان که دارم این یادداشت رو می نویسم با اینکه پیشم کسی نیست٬ اما

سعی می کنم جلوی بقضم رو بگیرم و این گروه آریان هم بی خیال نمی شه

 و یه دم داره می خونه:

 

یادته حرفای اولمونو........................... همش از یکی شدن بود و بس

 

از رفتن تا آخر خط و .......................... با هم رسیدن بود و بس

                                    .

                                    .

                                    .

نه نه نه نگو دیگه نگو ...................... راهی واسه من و تو نمونده

                                    .

                                    .

                                    .

حالا من موندم و شب های بی تو ........ حالا تو موندی و غم تنهایی

 

منم و عطر تو و خاطره هات ........... تو و اشک و سکوت و بی صدایی

 

این منم دل تنگ دیدنت.................اونجا تو پشیمون و غم زده

 

خودت ببین لج بازیمون ............... چطور بین من و تو رو به هم زده

 

ساعت سه و نیم نصفه شبه و وجه تسمیه ی این پست به نام "خرگوش

سفید" رو حتما" یه روز توی یکی از فیلمنامه هایی که خواهم نوشت٬ رو

پرده ی نقره ای خواهید دید ...

+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/11/21ساعت 3:46  توسط محمدرضا نعمتی  | 

یک نمونه ی جالب از یک اقتباس هنرمندانه

این داستان زیر روبخونیم٬ بلکه یاد بگیریم چه جوری می شه از همون بی شمار حکایت و داستان هایی که توی پیشینه ی ادبی خودمنونه جذاب ترین اقتباس ها رو کرد:

پیرمردی تنها در مینه سوتا زندگی می کرد . او می خواست مزرعه سیب زمینی اش راشخم بزند اما این کار خیلی سختی بود. تنها پسرش که می توانست به او کمک کند در زندان بود . پیرمرد نامه ای برای پسرش نوشت و وضعیت را برای او توضیح داد : 

پسرعزیزم من حال خوشی ندارم چون امسال نخواهم توانست سیب زمینی بکارم . من نمی خواهم این مزرعه را از دست بدهم، چون مادرت همیشه زمان کاشت محصول را دوست داشت. من برای کار مزرعه خیلی پیر شده ام. اگر تو اینجا بودی تمام مشکلات من حل می شد . من می دانم که اگر تو اینجا بودی مزرعه را برای من شخم می زدی .

دوستدار تو پدر

پیرمرد این تلگراف را دریافت کرد :

پدر, به خاطر خدا مزرعه را شخم نزن , من آنجا اسلحه پنهان کرده ام .

4 صبح فردا 12 نفر از مأموران FBI و افسران پلیس محلی دیده شدند , و تمام مزرعه را شخم زدند بدون اینکه اسلحه ای پیدا کنند . پیرمرد بهت زده نامه دیگری به پسرش نوشت و به او گفت که چه اتفاقی افتاده و می خواهد چه کند ؟ پسرش پاسخ داد :

پدر برو و سیب زمینی هایت را بکار، این بهترین کاری بود که از اینجا می توانستم برایت انجام بدهم .

خب!!! اگر گفتید از چه حکایتی اقتباس شده بود؟؟؟ جواب درست...

                  نابرده گنج٬ رنج میسر نمی شود....

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/11/21ساعت 0:16  توسط محمدرضا نعمتی  | 

ساختار کلاسیک و مدرن – ادامه(2)

یکی از خصوصیات ساختارهای مدرن(یا پست مدرن) اینه که الی ماشاالله می شه براش الگوهای متفاوت تعریف کرد. مثل الگوی 21 گرم که با بازی های زمانی٬ یه داستان کاملا" کلاسیک رو بصورت نامتعارف تعریف می کنه که فکر کنم اولین بار تارانتینو توی "قصه های عامه پسند" این کار رو کرد. نقل می کنن تارانتینو این نوع روایت رو از یک جمله ی ژان لوک گدار که گفته بود" یه فیلم باید اول و وسط و آخر داشته باشه" ابداع کرد؛ آخر فیلم رو اول نشون داد وسطشو دوم و اولش رو آخر!

یکی دیگه از الگوها٬ معروفه به الگوی "راشو مون"ی که کوروساوا مبدع اون بود و بهرام بیضایی "مرگ یزدگرد" رو تحت تاثیر همین فیلم ساخت. "پیش از این که شیطان بداند مرده ای" هم نمونه ی دیگر این نوع روایته...

در فیلمنامه های به این سبک٬ یک اتفاق محوری داریم که فیلم حول وهوش اون می چرخه و بیننده از چند POV ٬ زاویه٬ دیدگاه و ... به حادثه ی مرکزی فیلم واقف می شه.

همانطور که اشاره شد٬ توی بیشتر سناریو هایی که این نوع روایت رو برای داستان گویی انتخاب کردن٬ بیشتر اصالت و یا نقش رو روی دوش ماجرا می ذارن نه شخصیت٬ و اگر هم فیلمی کاملا" قصد داشته باشه روابط انسانی و یا شخصیت پردازی رو مدنظر قرار بده٬ این تعدد شخصیت و برش های زمانی متعدد باعث می شه تداوم حسی مخاطب تاحدودی از بین بره و تا بیننده میاد خودش رو به یکی از شخصیت ها و داستانها نزدیک بدونه٬ یا POV عوض می شه و یا داستان!

یه نوع دیگه از الگوهای غیرکلاسیک٬ Segment ها هستن. در واقع Segment همون ساختار اپیزودیکه ولی یه فرق دارن؛ اپیزود ها در یک ارتباط داستانی ارگانیک با هم قرار می گیرن و شخصیت ها٬ اشیاء و یا خط داستانی مشترکی پیش برنده ی داستان می شن. بهترین نمونه از فیلم "بابل" نام می برم که از چهار تا اپیزود مختلف تشکیل شده که حذف هیچ کدومشون روا نیست.

توجه: بهتر این بود تقسیم بندی رو روی دو مفهوم کلاسیک و غیرکلاسیک می ذاشتم تا کلاسیک و مدرن؛ بگو آخه چرا؟ چون من و علی فرصت و ممد خونسرد و تقی پونصد رفته بودیم دوا خوری٬ آره و اینا و خیلی بودیم٬ کِریم هم بود؛ کریم خودمون دیگه(!) آب منگل... اونجا مجبور شدیم که چند تا ساختار نام ببریم که در حقیقت وامدار ادبیات "پست مدرن" هستن و نه مدرن! ولی ما همه رو به چوب مدرن زدیم٬ شما هم بگید زده٬ آخه خوبیت نداره...

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/11/20ساعت 19:28  توسط محمدرضا نعمتی  | 

هیچ دقت کردین؟

هیچ دقت کردین که از آخرین باری که یه پروانه ی سفید – از اونایی که تو بچگی خیلی میدیدین – خیلی وقته گذشته؟

چرا همیشه گذشته باحال تر از حاله؟ به قول فردمنش در چشم من چنین است٬ گر پوچ یا دروغ است! تو زندگی من که همیشه همینطور بوده... خیلی گشتم دنبال یه دلیلی که قانع بشم. دو تا علت تونستم براش پیدا کنم. اول همون ضرب المثل قدیمی که می گه "چهره ی امروز در آینه ی فردا خوش است" نظریه ی  دوم( تئورسین هم شدم) اینکه دنیا هر چی داره به جلو می ره گندتر و بی معنی تر می شه. شاید هم هر دوتاش باهم٬ نمی دونم اما چیزی که بیشتر داره آزارم می ده اینه که من می دونم که حتما" یه روزی وجود داره که تو اون روز حسرت امروز رو می خورم اما...اما بازم از امروزم استفاده نمی کنم. دارم سعی می کنم اینو حلش کنم٬ انقدر از آدمها٬ فرصت های دوست داشتن٬ اگه قسمت بشه عاشق شدنم استفاده کنم که دیگه حسرتشونو نخورم٬ یه ژن نوستالوژیک تو خون منه که خاطره بد جور لحظه هامو می سوزونه... چند وقت پیش بعد از ماه ها رفتم رو پشت بون (یا پشت بام) خونمون که تو ولایته٬ دیدم همه چیز تغییر کرده٬ دیگه شهرو نمی شناسم٬ هر کی خونشو کوبیده٬ ده آشکوبه ساخته رفته بالا... اگه کفتر نامه رسونی چیزی بودم حتما" گم و گور می شدم! همه چیز انقدر داره سریع تغیر می کنه که دیگه مکانها کمتر خاطره ساز می شن... آدم ها زود به زود عوض می شن(بخونید عوضی میشن!)... کارتونها٬ فیلم ها٬ فوتبالیستهای استقلال٬ یادش به خیر جواد زرینچه و امیر هاشمی مقدم! کلا" تلویزیون دو تا کانال داشت با 4 تا برنامه ورزشی داشت که ورزش و مردم شفیع بهترینشون بود!! تیم ملی یه بازی می کرد باید تا بوق سگ بیدار می موندیم که بعد از وراجی های غفوری فرد و کشتی باستانی و کورس بهاره ی گنبد و... پخش کنه ولی واقعا" خوش بودیم٬ مصداق بارز "خرّم آنکه کره خر آمد و الاغ رفت" فکر می کردیم این آخر کیف خریه(!) و واقعا" هم بود...اندی و کورس یه کاست می دادن بیرون٬ ما هم رو یه نوار کاست ٬ SKC٬RAKS SMAT٬GOLD STAR   یا اگه جیبمون اجازه می داد رو MAXLLE کپی کشی می کردیم و یه سال به عشقشون می خوابیدیم و زندگی می کردیم. الان یه هارد 40 گیگی پر از آهنگ رو یه هفته ای کهنه می کنیم...اه گندش بزنه جدا"...

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 1387/11/19ساعت 18:38  توسط محمدرضا نعمتی  | 

تلویزیون آسید جوادی و سینمای سید جوادی...

یه 3ریال ِ2ریالی از شبکه ی سه داره پخش می شه به نام "دیدار". نام عوامل اصلی این 3ریال بدین شدح است:

تهیه کننده: آسیدجواد هاشمی

کارگردان: آسیدجواد هاشمی

نویسنده: آسیدجواد هاشمی

تدوین: آسیدجواد هاشمی

بازیگران: آسیدجواد هاشمی٬...

بیننده: آسیدجواد هاشمی

به قول محمد شیروانی "یه زمان سینمای ایران شده بود سینمای هدیه تهرانی... ناشکری کردیم شد سینمای ممدرضا گلزار... حالا هم که شده سینمای جواد رضویان!"

 یه دوست دانشمندی دارم که می گفت" ناموسا" بیایید دیگه ناشکری نکنید لااقل سینما همین سیدجوادی بمونه و آسیدجوادی نشه!" ... باشه؟ قبول؟

حالا از شوخی گذشته جفتشون بچه های خوبین و ایشالله که هیچ وقت این پست رو نمی خونن(منم دلم خوشه ها! آقایون کثیرالمشاغل دائم المقام که فرصت خوندن این کرسی شعرها رو ندارن...) حالا که اسم وبلاگ شده درباره ی فیلمنامه و ... هر دفعه یه نکته ی کوچیک از فیلمنامه نویسی داریم و یکی هم از زندگی...

یه اشکالی که معمولا" تو فیلم های با ساختار غیرکلاسیک دیده می شه اینه که بیننده با هیچ کدوم از شخصیت ها همراه نمی شه و به قول معروف نمی تونه نگران هیچ کدوم بشه... مثال بخوام بزنم٬ اگه "پیش از این که شیطان بداند مرده ای" یا "vantage point " رو دیده باشید که اتفاقا" فیلم های تحسین شده ای هم هستن اما در بهترین حالت باز هم اصطلاحا" پشت شیشه قرار می گیرن و هیچ وقت قادر نیستن با مخاطب ارتباط برقرار کنن... به نظر میاد یا مخاطب هنوز نتونسته با این ساختارها هم سلیقه بشه٬ یا این ساختارها نتونستن به اون تکاملی که ساختارهای کلاسک (که به هر حال سه چهار هزار سالی برای تکوین فرصت داشتن) بهش رسیدن٬ برسن... به قیافش نمی خورد اما بحث پدر و مادر داریه! بذارید باقیشو بعدا" بگم.

 

+ نوشته شده در  جمعه 1387/11/18ساعت 23:1  توسط محمدرضا نعمتی  |