تا حالا زیر یه تابوت رو گرفتید؟
دل کندن از جون کندن هم سخت تره... آدم ها وقتی سر مزار عزیزشون گریه می کنن در واقع برای مردن
اون گریه نمی کنن٬ بلکه با خود خواهی به حال خودشون گریه می کنن که از دیدن اون عزیز محروم
شدن!!! باورتون نمی شه؟؟ اگه بخوام یه جور بگم که باورتون بشه اینجوری می گم: به هر دلیلی مجبورید
دل از یه نازنینی بکنید (بی وفایی٬ سوء تفاهم٬ هجرت و ...) اگه بر فرض اونقدر عزیز باشه که شب و روز
براش گریه کنید٬ علت این گریه هاچیه؟ غیر از محرومیت از فیض حضور اون عزیز رفته سفر؟ این فقدان
و خلائه که تو زندگی تا فیها خالدون رو می سوزونه وگرنه اون عزیز که رفت پی زندگیش٬ پس برای چی
بی تابی؟... توجیه شدید؟؟؟
می گن واجبه که موقعی که مرکب چوبینی روی دوش چند صاحب عزا دیدید باید زیرشو بگیرید و تا هفت قدم
برید...
دوباره می پرسم: تاحالا زیر یه تابوت رو گرفتید؟ اگه گرفته باشید حتما"
می دونید چرا روایت بالا واجب عینیه! یه تابوت بقدری سنگینه که زیرش
زرده و سفیده ی آدم قاطی می شه٬ به خصوص وقتی که نیروهای زیر دو
طرف تابوت بالانس نیست و تمام وزن تابوت می افته یه طرفش... اگه نباشن
کسایی که اون حدیث رو شنیده باشن٬ گرده ی صاحب عزاها می شکنه...
می خوام یه اعتراف درناک بکنم: من یه بار تو زندگی زیر یه تابوت رو خالی
کردم!!! اونم درست زمانی که یارای طرف من در عدم تعادل قرار گرفتن... به
خدا شونه هام داشت می شکست و مجبور بودم؛ نمی دونم اونایی که
موندن با چه مرام و عقیده ای تونستن تابوت رو زمین نزنن اما کاش که می
زدن... آخ که درد وجدان بد دردیه! امیدوارم هیچ وقت این نامردیم رو از یاد
نبرم ولی اون شادروان توی دنیای جدیدش از یاد بره.چون باید به گنجینه ی
خاطراتم مخزون کنم که یا نبایستی زیر تابوت رفت و یا اگه رفتم٬ چشم لق ام٬
عین مرد وایستم و زیرشو خالی نکنم...
الان که دارم این یادداشت رو می نویسم با اینکه پیشم کسی نیست٬ اما
سعی می کنم جلوی بقضم رو بگیرم و این گروه آریان هم بی خیال نمی شه
و یه دم داره می خونه:
یادته حرفای اولمونو........................... همش از یکی شدن بود و بس
از رفتن تا آخر خط و .......................... با هم رسیدن بود و بس
.
.
.
نه نه نه نگو دیگه نگو ...................... راهی واسه من و تو نمونده
.
.
.
حالا من موندم و شب های بی تو ........ حالا تو موندی و غم تنهایی
منم و عطر تو و خاطره هات ........... تو و اشک و سکوت و بی صدایی
این منم دل تنگ دیدنت.................اونجا تو پشیمون و غم زده
خودت ببین لج بازیمون ............... چطور بین من و تو رو به هم زده
ساعت سه و نیم نصفه شبه و وجه تسمیه ی این پست به نام "خرگوش
سفید" رو حتما" یه روز توی یکی از فیلمنامه هایی که خواهم نوشت٬ رو
پرده ی نقره ای خواهید دید ...